اولين سرود ملي ايران مربوط به دوره قاجار ساخته موسيو لومر فرانسوي ،موسيقيدان نظامي اعزامي به ايران در دوره قاجار، اين سرود براي پيانو نوشته شده و يک بار به ھنگام ورود مظفرالدين شاه قاجار و در حضور وي در پاريس اجرا گرديد و اجراي آن توسط ارکستر ملل اولين اجراي رسمي و ارکسترال آن است كه به پيشنھاد رھبر ارکستر در دوره حاضر ترانه اي براي آن توسط بيژن ترقي سروده شد.
اولين سرود ملي ايران در زمان مظفرالدين شاه
شعر
نام جاويد وطن
صبح اميد وطن
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
وطن اي هستي من
شور و سرمستي من
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
که هم آواز تو منم
همه جان و تنم
وطنم وطنم وطنم
بشنو سوز سخنم
که نواگر اين چمنم
همه جان و تنم
وطنم وطنم وطنم
همه با يک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ايران جوان
ز صلابت ايران جوان
ز صلابت ايران جوان
آپارتمان 8/1 میلیارد تومانی در طبقه 54
گزارش خبرنگار فارس از مسئول فروش برج بینالملل حاكی است، برج 54 طبقه بینالملل تهران در تقاطع بزرگراههای كردستان و حكیم از طبقه نخست با پایه قیمت متری 2 میلیون و 370 هزار تومان شروع میشود و به ازای هر طبقه كه اضافه میشود، بین 40 تا 60 هزار تومان به قیمت هر متر مربع اضافه میشود.
بنابراین گزارش، كوچكترین آپارتمان برج یاد شده 160 متر مربع و آپارتمانهای بالاتر با متراژهای بالای 200 تا 300 متر میباشند.
بنابراین گزارش، قیمت هر متر مربع آپارتمان در طبقه 54 برج بلندمرتبه ایران با احتساب قیمت پایه 73/2 میلیون تومان و افزایش 40 تا 60 هزار تومان به ازای هر طبقه در نهایت متری 5 میلیون و 970 هزار تومان یعنی نزدیك به 6 میلیون تومان خواهد بود.
براساس این گزارش، خرید یك آپارتمان 300 متری بر فراز برج 54 طبقه حدود 8/1 میلیارد تومان هزینه در بردارد.
اكبریان یك جوان بنگاهدار نیز به خبرنگار فارس گفت: آپارتمانهای 2 و 3 خوابه معروف به Pent house با متراژهای 200 تا 300 متری هستند كه به قیمت 3 تا 5/3 میلیون تومان به فروش میرسند.
وی گفت: در این آپارتمانها همه گونه امكانات رفاهی مانند درهای التكرونیك، كلید برق حساس كه خود به خود با حضور انسان روشن میشوند، آشپزخانه با سرویس كامل، یخچال دو در ساید بای ساید (پهلو به پهلو)، گازهای فر، سرخ كن، ماشین لباسشویی، ماشین ظرفشویی، مایكروفر و هودهای خارجی آشپزخانه هستند.
این بنگاهدار در مورد مشتریان آپارتمانهای لوكس، گفت: خریدار این برجها كاسبان بازار، بازرگانان، صاحبان كارخانه، وكیلان دادگستری و پزشكان متخصص هستند.
شاگرد بنگاهی كه در خیابان نیاوران مشغول كار است، در پاسخ به مشتری كه گفت: ببخشید آقا آپارتمان با قیمت 100 میلیون تومان سراغ دارید، گفت: ارزانترین آپارتمان این منطقه 150 میلیون تومان است.
این جوان كه از ترس دعوای صاحبكارش حاضر نشد نام خود را بازگو كند و یا مصاحبه ای داشته باشد، با حسرت در پاسخ به این پرسش خبرنگار فارس كه ویژگی آپارتمانهای شیك چیست و نرخ خرید آنها چقدر است، گفت: این آپارتمانها همه امكانات رفاهی را دارند و قیمت آنها بین متری 3تا 5 میلیون تومان است.
وی ادامه داد: چه فایده ما كه همه اش كار میكنیم و آخر ماه 400 هزار تومان بیشتر نمیگیریم، ولی افراد پولدار هرچه بخواهند با پول تهیه میكنند، این آپارتمانها را فقط پولدارها میخرند.
*آپارتمانهایی كه انسان را جوان میكند
یك بنگاهدار گفت: زندگی در آپارتمانهای شیك، انسان را جوانتر میكند، در پشت بام برخی از این آپارتمانهای ویژه شیك، چمنكاری، درختكاری و مانند یك بوستان آذینبندی شده و انسان در آن لذت میبرد.
وی گفت: تفریح پولدارها هم با انسانهای عادی فرق دارد، اینها پولدارن،پولدار.











جنوب
شیوانا
روزی بین شاگردان شیوانا در مورد معنای مثبت نگری و خوش بینی و منفی نگری و بدبینی اختلاف افتاد. یکی از شاگردان خود را به شدت مثبت اندیش و مثبت نگر می دانست و معتقد بود که هر اتفاقی در عالم به خیر اوست و دیگری معتقد بود که مثبت اندیشی بیش از حد، نوعی ساده لوحی است که باعث می شود فرد مثبت نگر جنبه های منفی و خطرناک زندگی را نبیند و بهتر است انسان همیشه جانب احتیاط را رعایت کند و بنا را بر این بگذارد که در هر اتفاقی که قرار است رخ دهد شاید خطری نهفته باشد.
دو شاگرد به شدت روی نظریه ي خود پافشاری می کردند و هیچ یک از موضع خود پایین نمی آمدند. ناگهان شیوانا با اشاره به شاگردان به ایشان فهماند که در چند قدمی آنها زیر سنگی بزرگ مار سمی خطرناکی خوابیده است. همه شاگردان بخصوص دو شاگرد مدعی مثبت اندیشی و منفی نگری با سرو صدا از جا پریدند. شاگرد مثبت اندیش از جمع خواست تا از سنگ فاصله بگیرند و در جایی دیگر بنشینند، اما فرد منفی نگر می گفت که بهتر است مار را بکشیم تا به ایشان و افراد دیگر صدمه نرساند. جمعی از شاگردان به همراه شیوانا و فرد مثبت اندیش از مار فاصله گرفتند و در جایی دیگر نشستند. شاگرد منفی نگر به همراه عده ای دیگر به سراغ مار رفتند و با زحمت زیاد او را کشتند. وقتی مار کشته شد و شاگرد منفی نگر به جمع پیوست خطاب به شیوانا گفت:" استاد! آیا حق با من نبود!؟ الآن دیگر ماری برای ترسیدن وجود ندارد. پس می توانیم آسوده و آرام به سر جای خود برگردیم و آنجا اطراق کنیم. اگر خوشبینانه برخورد می کردیم و حضور ما را نشانه ي مثبت و اتفاق خیر می گرفتیم الآن دیگر آن استراحت گاه راحت را در اختیار نداشتیم!"
شیوانا لبخندی زد و هیچ نگفت اما در عین حال به سر جای اول بازنگشت و به همراه شاگرد مثبت اندیش و تعدادی دیگر از شاگردان در محل جدید چادر زد و در آنجا مستقر شد. شب که فرا رسید باران شدیدی گرفت و سیل به راه افتاد. بر حسب اتفاق سیل از همان مسیری عبور کرد که شاگرد منفی نگر مار را کشته بود. چون شب و تاریک بود کسی نتوانست به آنها کمک کند و در نتیجه سیل ایشان را با خود برد.
صبح که طوفان و سیل خوابید. شاگرد مثبت اندیش به شیوانا گفت:" آیا مار انتقام خود را از ایشان گرفت!؟ یا اینکه شاگرد منفی نگر در دام منفی اندیشی خود افتاد!؟"
شیوانا سری تکان داد و گفت:" مار اگر زرنگ بود از دست شکارچیان در می رفت و اجازه نمی داد آنها او را بکشند. شاگرد منفی نگر هم اگر زیاد خود را در دام مثبت و منفی نمی انداخت می توانست بفهمد که در مسیل چادر زده است و امکان خطر وجود دارد. امتیاز ما نسبت به آنها که غرق شدند فقط این بود که ما به طبیعت احترام گذاشتیم و نشانه های سر راه خود را جدی گرفتیم و به محل سالم نقل مکان کردیم. مثبت و منفی وجود ندارند. هرچه هست فقط نشانه است و علامت!"

زن جوانی همراه همسرش کنار دیوار ایستاده بود و به شدت اشک می ریخت . شیوانا از مقابل آنها عبور کرد . وقتی گریه زن را دید ایستاد و علت را از او پرسید.
زن گفت : همسرم جوان است و گاه گاه با کلامی زشت مرا می رنجاند!
او مرد لایق و خوبی است و تنها عیبی که دارد بد دهنی و زشت کلامی اوست که گاهی مرا به گریه وا می دارد.
شیوانا با تاسف سری تکان داد و خطاب به مرد گفت :
هیچ انسانی لیاقت اشک های انسان دیگر را ندارد و اگر انسان لایقی در دنیا پیدا شد او هرگز دلش نمی آید که دل دیگری را به درد و اشک او را در آورد.
روزی شیوانا پیرمعرفت را به یک مجلس عروسی دعوت کردند. جوانان شادی می کردند و کودکان از شوق در جنب و جوش بودند.
عروس و داماد نیز از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند. ناگهان پیرمردی سنگین احوال از میان جمع برخاست و خطاب به جوانان فریاد زد که:" مگر نمی بینید شیوانا اینجا نشسته است؟! کمی حرمت بصیرت و معرفت استاد را نگه دارید و اینقدر بی پروا شوق وشادی خود را نشان ندهید!"
ناگهان جمعیت ساکت شدند و مات ومبهوت ماندند که چه کنند!؟ از سویی شیوانا را دوست داشتند و حضور او را در مجلس خود برکت آفرین می دانستند و از سوی دیگر نمی توانستند شور و شوق خود را در مجلس عروسی پنهان کنند!
سکوتی آزار دهنده دقایقی بر مجلس حاکم شد. پیرمردان از این سکوت راضی شدند و به سوی استاد برگشتند و از او خواستند تا با بیان جمله ای جوانان بازیگوش مجلس را اندرز دهد!
شیوانا از جا برخاست. دستانش را به سوی زوج جوان دراز کرد و گفت:" شیوانا اگر به جای شما بود دهها بار بیشتر فریاد شوق می کشید و اگر همسن و سال شما بود از این اتفاق میمون و مبارک هزاران برابر بیشتر از شما شادی می کرد. به خاطر این شیوانایی که از جوانی فاصله گرفته است و به حرمت معرفت و بصیرتی که در او جستجو می کنید، هرگز اجازه ندهید احساس شادی و شادمانی و شوریدگی درونی شما به خاطر حضور هیچ شیوانایی سرکوب شود! شادی کنید و زیباترین اتفاق جوانی یعنی زوج شدن دو جوان تنها را قدر بدانید که امشب ما اینجا به خاطر شیوانا جمع نشده ایم تا به خاطر او سکوت کنیم!"
چرا مردها دروغ میگویند

دروغهای مردان متنوع هستند، از انواع بی اثر و بی مزه تا انواع بسیار خلاقانه
فریدریش نیچه : "آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم."
تذکر: در این مقاله در جایی که کلمات "مردان" و "آنها" به کار رفته است، منظور تمام مردان نبوده است، بلکه منظور تنها گروهی از مردان است که این موارد درباره آنها صدق میکند.
مردان دروغ می گویند ...
مردان دروغ میگویند و هچ شکی در این باره وجود ندارد و آن دسته که چنین میکنند، زیاد هم دروغ میگویند! (زنان هم دروغ میگویند و ما بعدا به حساب آنها هم رسیدگی خواهیم کرد).
دروغهای مردان متنوع هستند و از انواع بی اثر و بی مزه - آنهایی که هر کسی بلافاصله متوجه دروغ بودنشان میشود - تا انواع بسیار خلاقانه را دربر میگیرد. مساله عجیبی که در وجود دارد این است که ظاهرا آنها هرگز یاد نمیگیرند که کدام دروغ اثر میکند و کدام یک بی فایده است. گاهی تصور میکنم که همه مردان کتابی دارند با نامی شبیه این "دروغهای کارآمد" و همه آنها در مواقع ضروری به آن مراجعه میکنند و به همین دلیل دروغهایشان شبیه هم است.
برای مثال یک بار یک فرد خارجی از طرف یک آژانس دوست یابی اینترنتی با من تماس گرفت، او مدعی بود که:
نماینده کشورش در سازمان ملل است
هم پزشک است هم وکیل
100 میلیون دلار ثروت دارد
جوان، خوش چهره و بسیار علاقمند به ملاقات با من است
من با وام گرفتن جمله ای از دوروتی پارکر (Dorothy Parker 1967-1893 نویسنده و شاعر آمریکایی) برایش نوشتم : "البته! و من هم ملکه رومانی هستم".
برایم بسیار عجیب بود که این شخص واقعا انتظار داشت داستانش را باور کنم. البته شکی نیست که او امیدوار بود که دختری 18 ساله - یا در واقع 15 ساله - حرفش را باور کند، هر چند که این روزها دختران 15 ساله هم بسیار عاقل شده اند.
بعضی از کارشناسان عقیده دارند که مردان بیشتر از زنان دروغ میگویند و عده ای نیز با این نظر مخالفند و معتقدند همه دروغ میگویند. اما چرا مردان اینقدر زیاد دروغ میگویند؟ در اینجا ده دلیل عمده آن را خواهید دید.
دلایل عمده دروغ گویی مردان
1. برای به دست آوردن دل زنان و پیشرفت در رابطه دوستی.
مردان صراحتا برای رسیدن به جنس مخالف دروغ میگویند. بعضی از آنان چنان از خود نا امید شده اند که دست به دامان دروغهای شاخداری میشوند که حتا یک بچه دو ساله عقب افتاده و کر و لال هم متوجه دروغ بودن آن میشود. برای مثال:
"زیبایی تو از حد تصور من خارج است" (این حرف را به دختر بد قیافه ای میزنند که خودش به خوبی میداند چه قیافه ای دارد!) این حرف، حتا با توجه به اینکه هر کس سلیقه ای خاص دارد، باز هم نمیتواند به جایی برسد.
"من واقعا دلم میخواهد که با دختر خوبی ازدواج کنم" (بله، اما به نظر نمیرسد که این کار را بکند، چون 48 سال دارد، هنوز ازدواج نکرده و من باید از خودم بپرسم، چرا حالا؟ چرا من؟)
2. آنها دروغ گفتن را دوست دارند و در اکثر موارد این کار را نادرست نمیدانند.
آنها واقعا تصور میکنند که "آشکار نکردن تمام حقیقت" دروغ گفتن نیست. مردان به هم جنسان خود هم دروغ میگویند و از همان کودکی به این کار خو گرفته اند. بنابراین دروغ گفتن به زنان هم برایشان عادی است. آنها به همکاران خود دروغ میگویند و هنگام ناهار یا گردهمایی های کاری، درباره قهرمانی خود در جنگ، درآمدشان، قرضهایشان، اتوموبیلشان و "خواص" منحصر به فردش و ... داستانهای بی شماری نقل میکنند. ظاهرا در اینجا قانون نامکتوبی وجود دارد که میگوید "من به روی تو نمی آورم، پس تو هم به روی من نیاور".
بعضی از مردان تصور میکنند که اگر ماجرایی تعریف کنند که "روی دست" ماجرای دوستشان بلند شود، جذاب تر جلوه میکنند. در رابطه با زنان هم، این کار بخشی از "تعقیب" و "زورآزمایی" است و بعد هم به دوستان خود میگویند :
"بهش گفتم که بهترین دختری است که تا حالا دیده ام و اون هم از خوشحالی بیهوش شد." اما نباید این خصوصیت را بر علیه آنها به کار برد و از طرفی کوشش در راه متوقف کردن این دروغها هم بی فایده است. بسیاری از مردان نمیتوانند دروغ نگویند.
مردان چنین تصور میکنند نیت خیر، دروغ را به راست تبدیل میکند. برای مثال جلوگیری از اینکه احساسات کسی لطمه ببیند (معمولا احساسات خودشان).
3. مردان علی رغم علاقه داشتن به جنگ و ماجراهای پر زد و خورد، برای پرهیز از درگیری دروغ میگویند.
بسیاری از مردان هیچ چیزی را به اندازه پرداختن به بازیهای کامپیوتری جنگی و تماشا یا شرکت در ورزشهای خشن و رقابتی دوست ندارند. آنها - به خصوص مردان جوان - از خیال پردازی درباره رفتن به جنگ لذت میبرند، اما اگر همسرشان آنها را در حین انجام کار نادرستی غافلگیر کند، آنها مثل بلبل دروغ میگویند تا از برخورد و کشمکش فرار کنند.
البته واقعیت این است که مردان در هر شغل و مقام، از درگیری بیزارند. یک دلیل آن هم این است که بیشتر آنها در طول روز و در محل کار خود به اندازه کافی با تنشها و مشکلات کار روبرو میشوند و زمانی که به خانه باز میگردند میخواهند بنشینند، استراحت کنند و چیزی بخورند، کمی تلویزیون تماشا کنند یا با بچه ها بازی کنند و ... یک نفس تا صبح بخوابند. زنان عاقل مطرح کردن مشکلاتی نظیر اجاق گاز خراب، قبض تلفن و مشکلات غیر ضروری را برای صبح که همسرشان استراحت کرده و سرحال است، میگذارند.
4. آنها برای رها شدن از وظیفه ای ناخوشایند یا زمانی که برای انجام کاری که دوست ندارند تحت فشار قرار میگیرند، دروغ میگویند.
قرار دادن مردان در فشار روانی، مانند آن است که حلقه ای را دور گردنشان بیاندازید و مدام تنگ ترش کنید، آنها طبعا واکنشی منفی نشان میدهند (این همان کاری است که زنان را به همسر غرغرو تبدیل میکند)
زنان هم معمولا در چنین شرایطی واکنش منفی نشان میدهند اما احتمال اینکه واکنش آنها خشونت آمیز باشد اندک است. هیچ کس دوست ندارد تحت فشار قرار بگیرد. اگر مردان می آموختند که در چنین شرایطی، احساسات خود را به شکلی غیر مخرب بیان کنند و به جای بهانه آوردن و دروغ گفتن، صاف و ساده بگویند این کار را برای خاطر تو انجام میدهم اما از آن بیزارم یا به این دلایل این کار را انجام نمیدهم، نتایج بسیار بهتری به دست می آمد. بعضی از مردان طویری رفتار میکنند که گویی احساسات اصلا برایشان معنا ندارد و چیزی است که تنها زنان با آن زاده شده اند.
مردانی که احساسات خود را پنهان میکنند، راه را برای شکل گیری ارتباطات بسیاری مسدود میکنند و هنگامی که این روابط از بین رفت، هیچ کس به غیر از خودشان مقصر نیست. احساسات جهانی هستند و مردمان دور افتاده ترین قبایل تا مدرن ترین جوامع میدانند که خشم، حسادت، ماتم و هر احساس شدید دیگر چگونه است.
5. مردی که در روابط خود احساس نا امنی و تزلزل کند بیشتر مستعد دروغگویی یا انجام کاری بدتر از آن است.
نا امنی برای هر کسی ترسناک است، اما به نظر میرسد که مردان در مقابل آن آسیب پذیرترند. من مردی را میشناختم که در تمام لحظات روز باید از احوال همسرش مطلع میشد. او از کارها و برنامه همسرش خشمگین و عصبی نمیشد، فقط میخواست همه چیز را بداند. اگر در راه این دانستن، کاری میکرد که میتوانست ارزش او را در چشم همسرش پایین بیاورد یا او را خشمگین کند، تا بی نهایت دروغ میگفت.
این دلیلی است که زنان را هم به دروغ گفتن وادار میکند، زیرا هیچ کس دوست ندارد در مقابل دیگران کم ارزش یا خرابکار جلوه کند. مرد دیگری را هم میشناختم که همواره دروغ میگفت، اما فقط درباره یک چیز، سنش. او مجرد و 54 ساله بود اما همیشه در هنگام ملاقات با زنان سن خود را 45 سال اعلام میکرد و البته عده ای حرف او را باور میکردند. این قبیل مردان ممکن است تا جایی در این دروغ پیش بروند که گواهینامه رانندگی خود را دستکاری کنند یا 5 تا 10 سال از عمر خود را به کلی حذف نمایند.
6. آنها در گفتگوهی اینترنتی و در فرمهای آن لاین دروغ میگویند زیرا تصور میکنند که نباید پاسخگوی کسی باشند و هیچ کس هم نمیفهمد.
یک حسن بزرگ اینترنت این است که میتوانی لباس مبدل بپوشی و هر دروغی که دوست داری سرهم کنی (البته این یکی از بزرگترین مضرات آن هم هست) مردانی وجود دارند که برای به حرف گرفتن دختران نوجوان در اتاقهای گفتگوی اینترنتی دروغهای عجیبی میگویند که این دختر باور کند که 1) همسن و سال خودش هستند 2) گپ زدن با او برایش کاملا بی ضرر است و 3) اگر تقاضای دیدار با او را رد کند شانس بزرگی را از دست میدهد.
این مردان با وجود اینکه میدانند قانون برای این رفتارها مجازاتهای سختی وضع کرده است، اما باز هم به دروغ پردازی در اینترنت ادامه میدهند.
7. مردان در زمانی که تصور کنند به دام افتاده اند یا اینکه کسی قصد به دام انداختنشان را دارد، دروغ میگویند.
هیچ کس به تله افتادن را دوست ندارد و اگر مردی حس کند که علی رغم میل خود در حال افتادن به "دام" ازدواج است و روش طرف مقابل خود را نیز ناجوانمردانه بداند - برای مثال اعلام اینکه "ما داریم ازدواج میکنیم" به تمام اقوام و همکاران مرد - خود را محق میداند که برای رهایی از این دام، دروغ بگوید.
8. اگر مچ آنها را بگیرید یا احساس کنند که جنگ در راه است، دروغ میگویند.
این مورد شباهت زیادی به مورد شماره 3 دارد، اما در اینجا تفاوتهای ریزی وجود دارد. به نظر میرسد که مردان در مقابل همسر خود بیشتر خود را موظف به راست گویی میدانند، در مقابل فرزندانشان کمتر و در مقابل دیگران هم این مقدار به هیچ میرسد.
اگر مردی کاری انجام دهد که بداند همسرش با آن موافقت نخواهد کرد، با دست و دلبازی دروغ میگوید تا از عصبانیت و از آن بدتر قطع امید همسرش جلوگیری کند. داستانهایی که در چنین مواردی میشنویم از همان کتاب فرضی درآمده اند و شامل چنین جملاتی هستند : "لاستیک ماشین پنچر شده بود"، "یک دوست قدیمی دانشگاهم را دیدیم" (او اصلا دانشگاه نرفته!) و "شب نیامدم چون گفتگو به درازا کشید و من برای بیدار نکردن تو در ماشین خوابیدم" اما شاخدار بودن این دروغها کاری به اصل ماجرا ندارد، آنها همچنان دروغ میگویند و از همسرشان توقع دارند که حرفشان را باور کند.
9. آنها دروغ میگویند چون همسر یا نامزدشان احمق است، یا اینکه آنها چنین تصور میکنند.
یکی از دوستان شوهرم تقریبا هر شب پس از کار در شهر میماند و یا اصلا به خانه نمیرفت یا تا 1 و 2 بامداد مشغول گردش و تفریح بود. هنگامی که شوهرم از او پرسید که چگونه این تفریحات شبانه او فاش نشده است، خندید و گفت : "همسرم خیلی احمق است، او فکر میکند سوپرمن واقعیت دارد و هرچه به او بگویم باور میکند." همسر او حالا طلاق گرفته است.
10. آنها به خاطر پول یا منافع دیگر با بدجنسی دروغ میگویند.
برای بعضی از مردان اهمیتی ندارد که دروغهایشان چه کسی را و تا چه حدی آزار میدهد. آنها برای دسترسی به پس اندازتان، کاری میکنند که باور کنید زن رویاهایش هستید و با گفتن اینکه پولشان در جایی (مثلا یک سرمایه گذاری) گیر است، از پول شما استفاده میکنند.
اگر میبینید که هنگام صحبت از چنین مردی مدام برایش بهانه تراشی میکنید و و میخواهید دوستانتان را مجاب کنید که او شما را دوست دارد، باید درباره این رابطه بیشتر بیاندیشید.
به نام حق
قانون توانگری
اولین بار که این جمله را در این کتاب خواندم به نظرم جمله زیبا و پر مفهومی آمد و مرا به تعمق واداشت که آیا واقعا از آسمان طلا میبارد؟! اگر به واقع از آسمان طلا میبارد پس چرا این چنین حقارتآمیز از بیپولی و فقر شکایت میکنیم؟ چرا این چنین برای کسب درآمد نسبی، خودمان را به آب و آتش میزنیم؟ چرا یکی آنچنان ثروتمند است و دیگری در فقر و نداری دستوپا میزند؟ اگر از آسمان طلا میبارد چرا فقط در حیاط همسایه میبارد و سرزمین ما همچنان کویر خشک و برهوت است! آیا واقعا توانگری نیز دارای قانون و فرمول خاصی است؟ اگر واقعا فرمول و قانون ویژهای در این رابطه وجود دارد چرا با آنها آشنا نشوم؟ تمام این سؤالات با خواندن عنوان و اولین آیتم این کتاب به ذهنم هجوم آورد و برای دریافت پاسخ مناسب آنها خواندن این کتاب را ادامه دادم تا در پایان به این نتیجه رسیدم که بله واقعا از آسمان طلا که هیچ الماس میبارد! اما دیدن این همه جواهر گرانبها و درک و باور عمیق آن فقط به کمی تغییر زاویه دیدمان، انعطافپذیری در پذیرش ایدههای جدید و اعتماد بیچون و چرا به هستی نیاز دارد.
اگر حس میکنید قادرید فقط ۳۰ درجه زاویه نگرشتان به مسائل مختلف را تغییر دهید، اگر فکر میکنید آن قدر انعطافپذیر هستید که باور کنید بسیاری از ایدهها و عقایدی که تا بهحال داشتهاید اشتباه محض بوده اما در جهت حمایت شما بودهاست! اگر واقعا باور دارید که خداوند فیض مطلق است و این فیض شامل حال همه ما میباشد. اگر باور دارید که بارش رحمت بیکران خداوند همه را دربرمیگیرد و این فقط انتخاب ماست که باعث میشود یکی دریا شود و دیگری کویر! اگر به هردلیلی تا کنون کویر بودن را انتخاب کردهاید اما در حسرت دریا شدن هستید؛ خواندن این کتاب را به شماتوصیه میکنم.
ثروت از دید نویسنده این کتاب و البته از دید بسیاری از بزرگان هستی فقط به معنای پول و اسکناس نیست بلکه ثروت در تمام جهات مادی، معنوی، احساسی، ذهنی، روحی و خلاصه همه ابعاد زندگی مطرح است. اگر شما نیز طالب داشتن توانگری مطلق در تمام عرصههای کاری و زندگیتان هستید حتما برای پی بردن به رمز گرهگشای این گنجینه عظیم این کتاب را مطالعه بفرمایید!
نکته جالب کتاب این است که خانم کاترین پاندر نویسنده این کتاب، یک کشیش است و زمانی که افکار و ایدههای ثروت و توانگری به سراغ وی آمد و شروع به کاربرد آنها در زندگیخودش نمود آنچنان به فرد ثروتمند و توانگری تبدیل شد که مبادرت به جمعآوری این ایدهها در قالب یک کتاب کرد. فکر میکنم پذیرش این امر که یک کشیش دیدگاه این چنینی نسبت به ثروت داشته باشد آنهم در شرائطی که در طول تاریخ همیشه با این سؤال روبروبودهایم که «فقر فضیلتی معنوی است یا نقصانی مشترک و معمول» کمی ایجاد تعارض میکند، اما همین تعارض دلنشین سبب میشود در پایان کتاب باور کنیم که براستی بسیاری از ایدهها و عقاید ما به هر دلیلی اشتباه بوده، اشتباه القاء شده یا ما برداشت صحیحی از آنها نداشتهایم! و حال فکر کنم زمان آن فرارسیده که کمی از این اشتباهات را اصلاح نماییم و به افق قشنگتری چشم بدوزیم.
سبک زیبا و داستانگونه نویسنده، ترجمه روان کتاب، ذکر منابع و مراجع مختلف، دستهبندی صحیح مطالب ، ارئه راهکارهای عملی، آموزش صحیح استفاده از جملات تأکیدی مثبت و بسیاری آیتمهای دیگر نقاط قوت این کتاب میباشد که امیدوارم با مطالعه و استفاده از اصول مطرح شده در این کتاب کمکم به قدرتهای درونتان ایمان بیاورید و در جهت رشد و ارتقاء مادی و معنوی خود قدمی بردارید!
« قانون خلاقیت این است که به جای این که آرزوهای دیرین خود را با این بهانه که رؤیاهایی محال هستند سرکوب کنید، به طرزی سازنده به آنها بنگرید. یعنی بدانید که آرزوهای راستین شما چیستند، و آنگاه از آرزوهایتان فهرستی تهیه کنید. به طور منظم به سراغ آنها بروید و در صورت لزوم آنها را عوض یا جابجا کنید. وقتی آرزوهایتان را مینویسید، جایگاه ذهنی آنها نیز منظم میشود.»
«میخواهم دیگر بار وعده گوته را به یادتان آورم: انجام آنچه را که میتوانی یا میاندیشی که میتوانی، آغاز کن! در جسارت، نبوغ و اقتدار و اعجاز نهفته است.»
اجازه دهید این مقاله را با این دعای زیبا خاتمه دهم:
«سؤال کنید که به شما داده خواهد شد. بطلبید که خواهید یافت. بکوبید که برای شما باز کرده خواهد شد. زیرا هر که سؤال کند یابد و کسی که بطلبد دریافت کند و هر که بکوبد برای او گشاده خواهد شد.»
قانون توانگری اثر کاترین پاندر/ ترجمه گیتی خوشدل/نشر پیکان
اینها مطالبی بودن که من بطور اتفاقی تو وبلاگ یکی از دوستان دیدم وقتی چشمم به نام کتاب قانون توانگری افتاد این نام برام آشنا بود بدون این که مطلب را کامل بخونم کپی کردم و متاسفانه نام نویسنده این مطالب یادم نیست
ولی حالا که این مطالب را خوندم بران شدم که برایتان میل کنم
چون این کتاب رامن هم خوندم به غیر از این کتاب از این نویسنده کتابهای دولت عشق قانون شفا و چشم دل بگشا است که به شما دوستان عزیز پیشنهاد میکنم حتما بخونید
البته قبلا مطالبی از کتاب چشم دل بگشا براینان فرستاده بودم امیدوارم که استفاده لازم را ببرید
حدا بر ما خواست جلال درون و شکوهمندی باطن خود را عیان و شکوفا کنیم
حق یارتان
به نام حق
دو تا دانه توی خاک حاصلخيز بهاری کنار هم نشسته بودند .
دانه اولی گفت :
" من ميخواهم رشد کنم ! من ميخواهم ريشه هايم را هرچه عميق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالای سرم پخش کنم ... من ميخواهم شکوفه های لطيف خودم را همانند بيرق های رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم ... من ميخواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هايم احساس کنم "
و بدين ترتيب دانه روئيد .
دانه دومی گفت :
" من می ترسم . اگر من ريشه هايم را به دل خاک سياه فرو کنم ، نمی دانم که در آن تاريکی با چه چيزهايی روبرو خواهم شد . اگر از ميان خاک سفت بالای سرم را نگاه کنم ، امکان دارد شاخه های لطيفم آسيب ببينند ... چه خواهم کرد اگر شکوفه هايم باز شوند و ماری قصد خوردن آن ها را کند ؟ تازه ، اگر قرار باشد شکوفه هايم به گل نشينند ، احتمال دارد بچه کوچکی مرا از ريشه بيرون بکشد . نه ، همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصيبم شود .
و بدين ترتيب دانه منتظر ماند .
مرغ خانگی که برای يافتن غذا مشغول کندوکاو زمين در اوائل بهار بود دانه را ديد و در يک چشم برهم زدن قورتش داد
در باب انديشه و تفکر
وسعت دنياي هر کس به اندازه وسعت انديشه اوست.
( نيچه )
انديشيدن دشوارترين کار زندگي است و به همين دليل، تنها عده قليلي مي انديشند.
( فورد )
به ندرت به آنچه که داريم مي انديشيم، در حالي که پيوسته در انديشه چيزهايي هستيم که نداريم.
( شوپنهاور )
فکر کردن چه آسان است و عمل کردن چه دشوار. هيچ چيز در زندگي مشکل تر از اين نيست که انسان افکار خود را به عرصه عمل بگذارد.
( گوته )
شما باید پیش از آنکه در مورد هر مطلب مهمی تصمیم بگیرید در سکوت به مراقبه بپردازید، و از خداوند طلب دعای خیر کنید. در چنین حالتی قدرت خداوند در نهان قدرت شما است. در نهان ذهن شما ذهن حضرت حق است، و در پس اراده شما اراده او در عمل است.
شری شری پراماهانسا یوگاناندا - قانون موفقیت
دانشجویی به پراماهانسا یوگاناندا گفت : به طرف تپه ها می روم که با خدا تنها باشم.
یوگاناندا پاسخ داد: به این شیوه از نظر معنوی پیشرفت نخواهی کرد. ذهن شما هنوز آماده نیست تا بتوانید عمیقاً روی خداوند متمرکز شوید. افکار شما بیشتر به خاطرات مردم و تفریحات دنیایی مشغول است، حتی اگر به غارنشینی بپردازید. شیوه درست تر این است که با شادمانی به وظایف خاکی خود بپردازید و روزانه مدتی به مراقبه مشغول باشید.
شری شری پراماهانسا یوگاناندا - سخنان یوگاناندا
به نام حق
وقتی که به دنیا اومدی تو تنها کسی بودی که گریه می کردی و بقیه می خندیدن ،سعی کن یه جوری
زندگی کنی وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن.
ما واقعا تا چیزی رواز دست ندیم قدرش رو نمی دونیم ولی درعین حال تا وقتی که چیزی رودوباره
به دست نیاریم نمی دونیم چی رو از دست دادیم.
امید برای انسان اهمیتی همچون اهمیت بال برای پرنده را دارد.
آنچه ناشناخته را معرفی می کند جستجوست.
بکوش غضبت در نگاه تو باشد نه در آنچه می نگری .
همه می خواهند آدم مهمی باشند ولی کمتر کسی می خواهد فردی مفید باشد.
براستی که اولین نشانه انسانهای بزرگ فروتنی است .
تیز هوش کسی است که امروزش از دیروزش برتر باشد .
انسان های بزرگ شکستهای بزرگ را تجربه کرده اند .
این دنیا همانند نمایشخانه ایست ، هر کس در فرصت زندگی نقش خویش را بازی میکند و سپس
پنهان می شود.
افسوس که جوان نمی داند و پیر نمی تواند.
گذشته مکان یادگار ها ، آینده مقام امید ها و حال جایگاه تکلیف هاست.
زیبایی که با فضیلت همراه نباشد ، گل بی عطر و بویی را ماند.
از سفر آموختم، برای درک عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد .
همیشه یادت باشد ، سوالات احمقانه پرسیدن بهتر از اشتباهات احمقانه است.
تصمیم نیروی است که امور نامرئی را مرئی و رویا را به واقعیت تبدیل می کند.
زندگی خوب ، زیاد داشتن نیست ، بلکه لذت بردن از چیزیست که داریم .
در شتاب و هیاهو ، درد و رنج نهفته است و در صبر و تامل ، پیروزی و رسیدن به هدف .
دو چیز را فراموش نکن: یاد خدا و یاد مرگ. دو چیز را فراموش کن: بدی دیگران در حق تو
و خوبی تو در حق دیگران. چهار چیز را نگه دار: گرسنگیت را سر سفره دیگران ِ زبانت را
در جمع٬ دلت را سر نماز و چشمت را در خانه دوست.
بیا روشن بیا بی کینه باشیم چو آه ساکتی در سینه باشیم
برای کثرت خورشید درخویش بیا مثل دل آیینه باشیم
حقیقت اهل تفرقه نیست.
باور ، اما تفرقه می اندازد
و آدم ها را از هم جدا می کند
آموز گار حقیقی با عشق و ایمان به تو اعتماد به نفس می بخشد
و تو را نسبت به خویشتن خویش می آگاهانند
حقیقت آزادی می بخشد و عشق می آفر یند اگر آدم ها به جان هم افتاده اند و
گر گ یکدیگر شده اند دلیلش آن است که حقیقت را ندیده اند و ره افسانه زده اند افسانه ها همان
باورهای آنها ست
آموزگار حقیقی در حوض خانه وجود تو آب نمی ریزد او با عشق اعتماد می آفریند و با اعتماد چشمه های بصیرت تو را می کاود و جاری می سازد
انسان واقعی با اعمال خود صداقتش را ثابت می کند
خدا جو بودن تنها به گفتن نیست شناختن خدا هم به زبان نیست باید به دنبال حقیقت هستی بود
دلی چو دریا داشت وسیع ، مثل آسمان صاف
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري .
خدا چراغی به او داد روز قسمت بودو
خداهستی را قسمت میکرد. خدا گفت: چیزی از من بخواهید هر چه باشد شما را خواهم داد سهمتان را ازهستی طلب کنید زیرا خدا بخشنده است وهرکه آمد چیزی خواست
یکی پري ميخواست برای پروازودیگری پایی برای دویدن و آن يكي جثه ای بزرگ خواست براي عرض اندام و جبران حقارت و آن یکی چشمانی تیزبين وآن یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را طلب ميكرد وهركس به فرا خورخود چيزي از آن خالق يكتا درخواست ميكردند . در این میان کرمی کوچک جلو آمد ومتواضعانه به خدا گفت: خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم نه چشمانی تیزونه جثه ای بزرگ نه پري و نه پایی نه آسماني ونه دریائي
تنها ذره اي ازوجود خودت را به من بده و خدا کمی نوربه او داد. ونام او کرم شب تاب شد. خدا فرمود : هرکه نوری با خود دارد بزرگ است.
حتی اگر به قدر ذره ای باشد. و خطاب به كرم شب تاب فرمود تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست
عســــــــل تلخ ¤¤
بعد از فوت پدرم زندگی روی خوش به ما نشون نداد و هر روز وضع ما بد ترمی شد تا جایی که خونه و مغازه رو هم مجبور شدیم بفروشیم تا جواب طلب کارها رو بدیم و از روی اجبار در یک خانه کوچک مستاجر شدیم. برای من که تازه از خدمت سربازی اومده بودم رویا رویی با این وضعیت بسیار مشکل بود ولی چاره ای نبود باید با شرایط کنار میومدم بهمین خاطر در یک مکانیکی مشغول به کار شدم تا بتونم اجاره خونه و سایر هزینه ها رو با حقوقی که میگرفتم پرداخت کنم
در اون روزهای تلخ نه از دوست خبری بود نه از فامیل انگار نه انگار ما در این کره خاکی زندگی میکنیم تمام کسانی که خودشون رو روزی دوست میدونستن حتی زحمت یک احوال پرسی خشک و خالی رو به خودشون نمیدادن چه برسه به کمک مالی. فامیلهای که اکثر روزهای هفته به عناوین مختلف خودشون رو به منزل ما دعوت میکردن وقتی ما رو میدیدن روشون رو میچرخوندن به سمت دیگه. ولی از اونجا که خدا در سخترین شرایط هم بنده هاش رو تنها نمیگذاره همیشه من و مادرم رو مورد لطف خودش قرار داد و کم کم وضع ما بهتر شدو من تونستم با پشتکار زیاد یک مغاز مکانیکی بخرم و از اون وضعیت نجات پیدا کنيم
روزها در مغازه کار میکرم و شبها هم با مادرم گپ میزدیم و از روزهای خوشی که با پدر داشتیم صحبت میکردیم اون میگفت پدرت آرزو داشت تو ادامه تحصیل بدی و بتونی وارد دانشگاه بشی ولی تو بعد از گرفتن دیپلم وقبول نشدن در دانشگاه بی معطلی رفتی دنبال سربازی. پدرت برای دوران بعد از خدمت چه نقشهای که نکشیده بود ولی فشار کار و خرابی بازار باعث مرگ اش شد به مادرم گفتم مطرح کردن این حرفها زیاد خوشایند نیست و نباید با یاد آوری این مطالب خودت رو ناراحت کنی اون هم اشکهاش رو پاک کرد و گفت باشه پسرم منو ببخش اگه ناراحتت کردم. راستی پسرم احمد آقا رو که میشناسی همون آقای که اوایل برای پدرت کار میکرد وبعد بخاطر بیماری زنش مجبور شد که به شهرشون برگرده امروز زنگ زده بود به خونه قبلی اونا هم تلفن اینجا رو بهش دادن. من گفتم خوب چیکار داشت. مادرم گفت وقتی خبر مرگ بابات رو شنید بغض اش ترکید و خیلی ناراحت شد بعد از اینکه آروم شد گفت یه کاری با پدرت داشته ولی با این شرایط دیگه مطرح نکرد من از مادرم پرسیدم تلفن از احمد آقا داری آخه پدرم همیشه از احمد آقا تعریف میکرد شاید بیچاره پولی چیزی لازم داره بهتره کمکش کنیم مادرم با سر تایید کرد و تلفن احمد آقا رو به من داد با اینکه دیر وقت بود ولی دلم تاب نیورد و با اون تماس گرفتم
بعد از کلی احوال پرسی از احمد آقا راجع به کاری که با پدرم داشت سوال کردم طفره رفت خیلی اصرار کردم که حرف بزنه ولی زیر بار نمیرفت دیدم اینجور نمیشه به روح پدرم قسم اش دادم زد زیر گریه و گفت دخترم تهرون دانشگاه قبول شده من هم قول دادم اگه بتونه قبول بشه خرج تحصیل اش رو بدم ولی بد جوری گرفتار شدم و طلب کارها امان ام رو بریدند با خودم گفتم از آقا منوچهر خواهش میکنم که تا چند ماه خرج دخترم رو بده تا وضع مالی من بهتر بشه بعد خودم خرجش رو میدم ولی از شانس بد من آقا منوچهر به رحمت خدا رفت و من هم پیش دخترم رو سیاه شدم. من که اوضاع احمد آقا رو اینطور نابسامان دیدم و از طرفی میدونستم که چقدر در زمانی که احمد آقا پیش پدرم کار میکرد خوش خدمتی کرده بود با تایید گرفتن از مادرم از احمد آقا و دخترش دعوت کردم که به تهران بیایند و برای مشکلی که پیش آمده راه حلی پیدا کنیم
اون شب خیلی با خودم کلنجار رفتم و از قولی که به احمد آقا داده بود یه جورای پشیمون بودم هنوز زندگی ما شکل و فرم خوبی بدست نیاورده بود و با مشکلات زیادی روبرو بودیم میترسیدم زیر بار این همه مشکل نتونم کمر راست کنم میخواستم فریاد بکشم و بخدا بگم که چرا پدرم رو از من گرفتی و منو با این همه گرفتاریها تنها گذاشتی چرا من بجای اینکه بفکر تشکیل زندگی باشم باید از صبح تا شب سگ دو بزنم تا بتونم روی پای خودم بایستم ولی افسوس که غرورم اجازه نمیداد. نفهمیدم کی خوابم برد صبح که بیدار شدم حس و حال خوبی نداشتم سردرد عجیبی داشتم کمی به صورتم آب زدم وصبحانه نخورده از خونه زدم بیرون خونه ما با ترمینال فاصه زیادی نداشت برای همین ترجیح دادم پیاده روی کنم بعداز گذشت بيست دقیقه به ترمینال رسیدم و با کمی پرس و جو به محلی که احمد آقا گفته بود رسیدم. ولی کسی اونجا نبود انگار دیر رسیده بودم میخواستم برگردم که دیدم یه دست روی دوشمه، باورم نمیشد احمد آقا بود ولی خیلی شکسته شده بود کم کم ده سال بیشتر از سن اش نشون میداد بعداز روبوسی و احوال پرسی سراغ دختراش رو گرفتم احمد آقا گفت بیرون منتظر ماست ولی قبل از اینکه بریم میخواستم در مورد موضوع مهمی با هم صحبت کنیم من که از این لحن صحبت جا خورده بودم با اشاره سر آمادگی خودمو اعلام کردم و احمد آقا در ادامه گفت مجید جان به ظاهر من نگاه نکن من از درون داغون تر ازظاهرم هستم فشار زندگی و شکست در کار از یک طرف و مرگ همسرم از طرفی دیگه از من یک بازنده ساخته و این رو هم بدون ظرف مدت امروز یا فردا با دست طلب کارها روانه زندان میشم تا به امروز هم از دست اونها فرار کردم. اگه به تو و مادرت اعتماد نداشتم هرگز عزیزترین کسم را که یادگار همسرم هست رو بدست شما نمی سپردم این جملات رو که میگفت اشکش سرازیر شد و دیگه طاقت نیاورد برای اینکه اشکهاش رو پنهون کنه به سمت حیاط رفت و بعد از پنج دقیقه با دخترش برگشت و دخترش رو به من و من رو به دخترش معرفی کرد اسمش ندا بود چشمهای مشکی داشت با قدی متوسط و لباسی ساده متانت خاصی تو چهره اش موج میزد، کمی هم خجالتی بود بعد از معارفه به سمت خونه به راه افتادیم
توی راه حرفی بین ما رد و بدل نشد هرکی به چیزی فکر میکرد و به سرنوشتی که قرار بود براش رقم بخوره می اندیشید. صدای راننده که میگفت رسیدیم افکار همه رو بهم ریخت احمد آقا پیش دستی کرد و کرایه ماشین رو حساب کرد. بعد از احوال پرسي با مادرم و صرف چای و کیک شروع کردیم به تعریف از خاطرات گذشته گاهی از شنیدن یک خاطرت میخندیدیم و گاهی هم ناراحت میشدیم من و احمد آقا بعد ازخوردن ناهار دنبال کارهای ثبت نام دخترش رفتیم و وقتی احمد آقا از هر جهت خیالش راحت شد رو به من کرد و گفت مجید جان من دیگه تو این شهر کاری ندارم باید برگردم تو رو به خدا و دخترم رو هم به تو می سپارم همون طور که پدرت به من اعتماد داشت من هم به تو دارم از قول من از مادرت خداحافظی کن اصرارهای من برای ممانعت از رفتنش بی فایده بود احمد آقا رفت و منو با کوله باری مسئولیت تنها گذاشت
از فردای اون روز بیشتر تلاش میکردم و بیشتر کار میکردم و برای خوشبختی و رفاه ندا و مادرم از جون مایه میگذاشتم. ورود ندا به زندگی ما باعث شده بود مادرم از تنهایی خلاص بشه و یک همدم برای خودش داشته باشه. مادرم دیگه افسرده نبود و روحیه تازه ای پیدا کرده بود ندا هم کم و بیش تو کارهای خونه به کمک مادرم میامد. از پدر ندا گاهی نامه به دستم میرسید و منم از وضعیت ندا براش مینوشتم تا اینکه نامه ای از احمد آقا به دست من نرسید و نامه های که من براش میفرستادم برگشت میخورد بعد ها توسط یکی از دوستانش فهمیدم به زندان افتاده ولی من از این جریان چیزی به دخترش نگفتم و دخترش هر وقت از حال پدرش سئوال میکرد میگفتم خوبه و در یکی از شهرهای دور مشغول به کاره و مرتب برای خرج تحصیل تو پول میفرسته و اون هم از این بابت خوشحال میشد
روزها سپری میشد و ندا ترمهای دانشگاه رو یکی پس از دیگری پاس میکرد و اکثر اوقات مشغول مطالعه بود و زیاد همدیگر رو نمیدیدم ولی با این حال نسبت به او حساس شده بودم و کارهاش رو زیر نظر داشتم رفتارش بد جوری برام مهم شده بود و زمانی که براش کاری انجام میدادم و از من تشکر میکرد سراسر وجودم گرم میشد. لبخندهاش همیشه تو ذهنم بود نمیخواستم باور کنم ولی عاشقش شده بودم نمیدونستم از کی و از کجا فقط میدونستم در وجودم رخنه کرده. خیلی دوست داشتم نظر ندا رو نسبت به خودم بدونم ولی افسوس که توان گفتن اش رونداشتم و با خیال اینکه ندا هم به فکر من است خودمو رو فریب میدادم.
یک روز که سر کارم بودم مادرم زنگ زد و گفت عصر کمی زودتر بیا و میوه و شیرینی هم بخر پرسیدم میوه و شیرینی برای چی میخوای؟ گفت تو بخر تا بعد بهت میگم.غروب با میوه و شیرینی به خانه رفتم و با کنجکاوی علت رو جویا شدم مادرم گفت یکی ازهمسایه ها برای پسرش میخواد بیاد خواستگاری از ندا جون حرف مادرم تمام نشده بود که با صدای بلند گفتم مگه ندا درس اش تموم شده اون هنوز بچه است تازه پدرش هم که نیست مادرم که به این رفتار من مشکوک شده بود گفت پسرم اینا که نمیخواهند ندا رو امروز عقد کنند فقط میخوان بیایند ببینند که این دوتا به درد هم میخورند یا نه من که بد جوری خراب کاری کرده بودم با تکان دادن سر موافقت خودمو اعلام کردم. وقتی خواستگارا رفتند با ندا صحبت کردم و نظرش رو پرسیدم وقتی گفت هنوز درس دارم و الان خیلی زوده نفس عمیقی کشیدم و خیالم راحت شد و خواستگارهای بعدی هم با دلایلی مختلف توسط ندا رد میشدند
درس ندا تموم شد و موفق به اخذ مدرک مهندسی ساختمان شد. پدر ندا بعلت بیماری از زندان مرخص شد و در بیمارستان بستری شد. احمد آقا دچار آسم شدید شده بود و امیدی به زنده ماندن اش نبود و از من خواسته بود به همراه دختراش به دیدارش بریم گرچه اجل به او مهلت نداد تا دختراش را ببیند ولی در نامه ای از من خواسته بود برای شاد کردن ندا هر کاری که میتوانم انجام دهم و برای خوشبختی او کوتاهی نکنم. ندا میگریست و نامه پدرش را میخواند و من غرق افکار خودم بودم. چند ماهی از مرگ پدر ندا میگذشت و کم کم اوضاع به حالت اول بازمیگشت یک روز مادرم از قول ندا به من گفت که او از خانه ماندن خسته شده و قصد دارد در شرکتی مشغول به کار شود. اول مخالفت کردم ولی بعد دیدم اگه به کار مشغول باشه مرگ پدرش کم اثر تر میشه و با کار کردن ندا موافقت کردم ولی ای کاش قبول نمیکردم
ندا از وقتی به شرکت رفت رفتارش عوض شد و با من و مادرم سرد و سردتر میشد و وقتی علت رو میپرسیدم خستگی کار رو بهونه میکرد. این وضع برای من قابل تحمل نبود و برای خلاصی از این شرایط تصمیم گرفتم با ندا صحبت کنم و از راز دلم که سالها پنهونش کرده بودم براش بگم یک روز صبح که مادرم رفته بود خرید، از ندا خواستم که کمی صبر کنه تا باهاش حرف بزنم اون هم قبول کرد نمیدونستم از کجا شروع کنم من من کنان با صدای لرزون گفتم خیلی برام سخته که از تو درخواستی کنم راستش.. راستش... حرفم رو برید و گفت چه درخواستی؟ سرمو انداختم پایین و گفتم در خواست ازدواج! ندا که انگار جا خورده بود مکثی کرد و آب دهنشو غورت داد و گفت مجید جان منو تو به درد هم نمیخوریم رابطه ما رابطه برادر و خواهری و غیر از این هیچ چیزی بین ما نیست ما از لحاظ تفاهم هم فاصله داریم تو شغلت مکانیکیه و با روغن سوخته سر و کار داری من با کامپیوتر، تو دیپلم داری من لیسانس، پس به من حق بده مخالفت کنم. من باید با یک نفر در سطح خودم ازدواج کنم راستش رو بخواهی من در محل کارم با یکی از مهندسهای اونجا قول و قرارهامون رو گذاشتیم
من دیگه چیزی نمی شنیدم خونه داشت دور سرم میچرخید نفسم به شمارش افتاده بود سرم بدجوری سنگین شده بود کاش میتونستم گریه کنم. متوجه نشدم که ندا کی رفت خیلی خسته بودم رفتم به اتاقم تا کمی دراز بکشم ولی خوابم نمیبرد به سمت بیرون به راه افتادم دیگه تو خونه نمی تونستم بمونم داشتم خفه میشدم مثل آدمهای راه گم کرده نمیدونستم به کجا باید برم خیلی دلم میخواست با یکی درد و دل کنم سرمو بزارم رو شونهاش و زار و زار گریه کنم. خیلی از خونه دور شده بودم تصمیم گرفتم که به مغازه برم ولی میدونستم دست و دلم به کار نمیاد کل روز بیکار نشسته بودم نفهمیدم کی شب شد و وقت رفتن به خونه ! تو راه همش صحنه روبرو شدن با ندا رو تجسم میکردم و ضعف عجیبی در خود حس میکردم بالاخره رسیدم و وارد خونه شدم مادرم به استقبال ام اومد و سراغ ندا رو از من گرفت
ولی من اظهار بی اطلاعی کردم مادرم پرسید با ندا حرفت شده باهش دعوا کردی با حرکت سر انکار کردم مادرم گفت ندا به من زنگ زد و گفت میخواد مستقل باشه و دیگه حاضر نیست با ما زندگی کنه من هرچی اصرار کردم برای چی چنین تصمیمی رو گرفتی طفره رفت تو رو بخدا اگه چیزی شده به من هم بگید. گفتم ندا از حرفهای من ناراحت شده من حد خودمو رعایت نکردم و از خانوم مهندس درخواست ازدواج کردم نمیدونستم دنیای ما باهم خیلی فاصله داره مادرم که منقلب شده بود بدون کوچکترین حرفی به سمت اتاقش رفت . بعد از جدایی ندا از جمع ما روزهای سختی رو پشت سر میگذاشتیم و روز و شبهای تکراری دوباره به سراغمون امده بود بعد از گذشت چند هفته از طرف پستچی یک بسته به دستمون رسید ندا برامون کیک و شیرینی فرستاده بود و خبر ازدواجش رو با یکی از همکارهاش داده بود و در آخر از تلاشهای من و مادرم تشکر کرده بود و نوشته بود در اولین فرصت از خجالتتون در میاد و هزینه هایی که برايش پرداخت کرده بودم رو بهم پس ميده . مادرم گریه میکرد و من اون رو به آرامش دعوت میکردم. بعد از اون جریان دیگه از ندا خبری نشد حتی اون شرکتی که قبلا میرفت تعطیل شد. من هم چند سال بعد با یکی از دخترهای همسایه ازدواج کردم و از خیال ندا بیرون آمدم. یک روز که صفحات روزنامه رو ورق میزدم خبری در حوادث به چشمم خورد که شوکه شدم. تیتر روزنامه به این شکل بود « زنی به کمک همسرش به کلاه برداری بزرگی دست زدند و تعداد زیادی واحد مسکونی را با وعده دروغین پیش فروش کردند » زن کلاه بردار کسی نبود جز ندا و حکم قاضی حبس طولانی مدت محکومین بود
كاري از : مهدی علي پور
كليد ويندوز = براي نمايش و بازكردن منوي استارت
D + كليد ويندوز
تمام پنجره ها را کوچک و درصورت فشار دادن مجدد ، بزرگ مي كند
E + كليد ويندوز
Windows Explorer باز كردن
F + كليد ويندوز
Search نمايش و بازكردن صفحه
STRG+F + كليد ويندوز
جستجو براي نمايش كامپيوتر
F1 + كليد ويندوز
نمايش Help center و Support center
R + كليد ويندوز
براينان باز ميشه Run
Pause + كليد ويندوز
مشخصات سيستم براينان باز ميشود
L + كليد ويندوز
پارك سيستم
U + كليد ويندوز
Utility Manager بازكردن
Q + كليد ويندوز
تعويض كاربر










آيا تصوير زير از يك جزيره است؟

اگر تصوير را بر عكس كنيد مي بينيد كه يك دهانه آتشفشان است


ناخن جويدن عادتي متداول است ولي معمولا يک مشکل جدي براي کودکان بشمار نمي آيد. اين عادت بيشتر در دوران جواني و بلوغ ديده مي شود زمانيکه نيمي از تمام کودکان تا اندازه اي ناخن هايشان را مي جوند.
اکثر کودکاني که ناخن خود را مي جوند هيچ مشکلي ندارند. در بعضي موارد خود ناخن جويدن ممکن است ايجاد مشکل نمايد.
بعضي از عللي که باعث مي شوند کودکان ناخن هايشان را بجوند شامل موارد زير است: 1- استرس و نگراني 2 ? تقليد از ديگر کودکان 3- يک مرحله تغيير از مکيدن شست 4- وجود ناخن هايي که به درستي آراسته نشده اند مانند ناخن هاي بلندي که احتياج به کوتاه کردن دارند.
بيشتر کساني که ناخن خود را مي جوند در نهايت آنرا ترک خواهند کرد. بيشتر از 75 درصد از کساني که ناخن هايشان را در دوران جواني مي جوند تا سن 35 سالگي آنرا ترک ميکنند.
كسي كه در گوشه اي اتراق كند ،
- وقتي خدا براي كسي نيكي خواهد، ثروتش را در روحش و تقوايش را در قلبش قرار مي دهد. (رسول اكرم)
- خداوند بنده پرهيزگار ثروتمند مهربان را دوست دارد.(رسو.ل اكرم)
- خدا رحمت كند كسي را كه مازاد گفتار خود را نگهدارد و مازاد مال خود را خرج كند.
- بخيل براي ثروت خود ، نگهبان است و براي وارث ، انباردار (بزرگمهر)
- عوام ، ثروتمندان را محترم مي دارند و خواص دانشمندان را . (افلاطون)
- فرق دزد و ثروتمند آن است كه دزد، مال ثروتمندان را مي دزدد و ثروتمند ، از آن فقيران را . (برنارد شاو)
- پول ، مقامي است كه با آن مي توان همه جا وارد شد و همه چيز را به دست آورد مگر شرافت و س عادت . (شكسپير)
- مردم به جاي اينكه پول را وسيله قراربدهند ، آن را به صورت هدف در مي آورند و تندرستي و سعادت خود را در راه گوساله طلايي قرباني مي كنند. (شوپنهاور)
- مردم سه دسته اند: نوكر پول ، رفيق پول ، ارباب پول . (كارنگي)
.gif)
.gif)
يه روز صبح وقتي از خواب بيدار شدم لب پنجره رفتم و در حالي كه چشمهامو ميماليدم منظره اي رو كه در اون موقع برام جالب بود ديدم همه جاي حياط پوشيده شده بود از برف نگاهي به برادر و خواهر كوچكم كه زير يك لحاف پاره پوره و كهنه که خواب بودند و پدرم كه مدتها پيش از داربست افتاده بود و گوشه نشين شده بود انداختم! وسط اتاق كاسه اي بود كه قطره قطره از سقف آب درونش ميريخت که ديگه به صداش عادت کرده بوديم
دوباره نگاهم به حياط دوخته شد ناگهان فكري از سرم گذشت با سرعت به حياط رفتم و پارويي كه در گوشه اي از حياط افتاده بود برداشتم و به طرف در دويدم مادرم مثل هميشه در حال عبادت بود و وقتي منو با اون وضعيت ديد كه به طرف در درحال دويدن هستم گفت: علي كجا داري ميري صبح به اين زودي من گفتم : برميگردم مادر، و از خانه خارج شدم
نميدونم چقدر راه رفتم ولي ديگه به محله اي رسيده بودم كه برام نا آشنا بود با تموم قدرت داد زدم : " برف پارو ميكنيم آي برف پارو ميكنيم " دو سه بار اين جمله رو تكرار كردم توي كوچه چند تا بچه داشتن برف بازي ميكردن لباسهاي بسيار زيبايي به تن آنها بود من با ديدن آنها به ياد برادر و خواهر كوچكم افتادم كه توي خونه داشتن از سرما ميلرزيدن اونها با ديدن من به دنبال من دويدند و با برف به سر و صورت من ميزدن و من رو مسخره ميكردن من هم شروع كردم به دويدن آنقدر دويدم كه وقتي پشت سرم را نگاه كردم اثري از اونها وجود نداشت
به محله اي رسيده بودم كه با محله خودمون خيلي فرق داشت خونه ها بسيار زيبا بودند و در هاي آهني بزرگي داشتند دوباره با تموم وجود داد زدم " برف پارو ميكنيم آي برف پارو ميكنيم " چند لحظه بعد يكي از اون درهاي آهني بزرگ باز شد و آقايي با پالتوي پوست جلوي در ظاهر شد به من گفت : آهاي آقا كوچولو ميخوام سريع بري بالاي پشت بوم من و پشت بوم رو تميزه تميز كني من گفتم : چشم آقا و سريع خودم رو به پشت بام رساندم و مشعول شدم به پارو كردن برفهاي زيادي كه روي پشت بام جمع شده بود. تقريبا نيم ساعتي مشغول پارو كردن برفها بودم و بالاخره كارم تموم شد و منتظر ماندم تا آقا به بالاي پشت بام آمد و با ديدن پشت بام به من گفت : آفرين پسرم و يك اسكناس صد توماني توي دست من گذاشت من كه از خوشحالي نميدونستم چي بگم چون تا اون موقع هيچ وقت صد تومان پول نداشتم از آقا تشكر كردم و از خانه خارج شدم
دوباره همون جمله رو فرياد زدم كمي جلوتر يك در ديگه باز شد و خانومي با چهره مهربوني من رو صدا كرد و گفت : آقا كوچولو ميتوني برف پشت بوم ما رو پارو كني؟ من با عجله گفتم بله خانوم حتما بعد اون خانوم راه رو بهم نشون داد و من رفتم بالا و مشغول شدم، نميدونم چقدر دقيقه بود كار ميكردم ولي وقتي به خودم اومدم ديدم كه تقريبا همه پشت بام رو پارو كردم و اون خانوم در حالي كه يك ليوان چاي در دست داشت به من لبخند ميزد بقيه كارها رو انجام دادم و رفتم پيش اون خانوم ابتدا از من تشكر كرد سپس چاي رو به دست من داد من كه از خوشحالي سرماي شديد اون روز رو حس نميكردم چاي رو خوردم و از خانومه تشكر كردم اون خانوم هم صد تومان به من داد
تا ظهر تعداد زيادي خونه ديگه هم رفتم و پشت بامهاشونو پارو كردم جيبهام پر از پول شده بود و از خوشحالي در پوست خودم نميگنجيدم. به طرف خونه حركت كردم در راه همش به اون پولها فكر ميكردم و كارهايي كه ميتونستم با اونها انجام بدم اول ميخواستم خونمون رو كه ديگه خيلي قديمي شده بود و هر لحظه امكان داشت خراب بشه درست كنم و بعد پدرم رو كه درد ميكشيد به دكتر ببرم و مداواش كنم و بعد براي مادر و برادر و خواهرم لباسهاي قشنگ بخرم
در افكار خودم غرق بودم كه يك لحظه به خودم اومدم و ديدم كه رسيدم به محله خودمون وقتي سر كوچمون رسيدم ديدم تعداد زيادي از اهالي محل توي كوچه جمع شده بودند و ميگفتند سقف يكي از خونه ها ريخته و ..... دلم هری ريخت، چيزی که نبايد اتفاق مي افتاد، افتاده بود ....... و
تجربه تلخ برف بقلم حميد ه-ف
| |||
|
تاجيكستان، جايگزين ايران در بازيهاي دوحه شد |
|
فوتبال - گروه ورزشي: وقتي تهديدهاي فيفا عليه ايران رنگ واقعيت به خود گرفت، فوتبال كشورمان با چالشي بزرگ روبرو شد. تيم ملي اميد ايران بزرگترين قرباني اين تصميمگيري فيفاست كه بعد از ماهها تلاش براي حضوري پرقدرت در اين بازيها نميتواند در دوحه حضور پيدا كند. در اين رابطه حسن غفاري رئيس كميته روابط بينالملل فدراسيون گفت: بعيد است كه تا قبل از شروع بازيهاي آسيايي دوحه مشكل تعليق حل شود تا تيم ملي اميد بتواند به قطر برود. وي در ادامه افزود: حكم فيفا يك پروژه زمانبر است و نميتوان به راحتي در اين مورد به دنبال سازش مصلحتي رفت. تا زماني كه اصلاحات مد نظر فيفا در قوانين داخلي فوتبال لحاظ نشود، نميتوانيم به حل اين مشكل اميدوار باشيم. روحيه بازيكنان خراب شد
هدف اصلي فيفا توسعه و رشد فوتبال است. اين فدراسيون همواره در جهت رشد و توسعه فوتبال در كشورهاي مختلف گامهاي مثبتي را برداشته و اين كه فيفا با فوتبال ايران مشكل دارد تصور درستي نيست. در حال حاضر، سپ بلاتر در كشور همسايه ايران امارات حضور دارد. در اين رابطه فدراسيون فوتبال عقيده دارد ملاقات حضوري با وي در جريان تعليق تأثيري نخواهد داشت و بايد به فكر اصلاح برنامهها و اساسنامه فدراسيون بود. پهلوان در فدراسيون فوتبال ايران نيوز: يك منبع مطلع خبري از موافقت معاون رئيس جمهور و رئيس سازمان تربيت بدني با پيشنهاد معرفي محمدرضا پهلوان به عنوان دبير كل فدراسيون فوتبال خبر داد. |
شهر «ريودو ژانيرو» در برزيل
برزیل سرزمین قهوه، رقص های سامبا و فوتباله.

ریودو ژانیرو مهمترین شهر برزیله و سمبل این شهر مجسمه عظیم مسیحه
.jpg)
.jpg)
ماراکانا بزرگترین استادیوم فوتبال دنیاست با !200000 نفر گنجایش
در ریو دو ژانیرو
.jpg)
.jpg)
مجسمه مسیح از تمام نقاط شهر ریو قابل دیدنه
.jpg)
.jpg)
سواحل تفریحی ریو از معروفترین سواحل دنیاست
.jpg)
.jpg)
برزیل بهشت ورزش های آبی در دنیاست
.jpg)
.jpg)
مجسمه مسیح یا کورکو وادو در بالای کوه و جنگل تیجوکا در ارتفاع 750 متری قرار داره
.jpg)
منظره استادیوم ماراکانا در شب
.jpg)
کلیسای مترو پولیتن یکی از شاهکار های معماری در جهانه
.jpg)
.jpg)
مجسمه مسیح 30 متر ارتفاع داره و فقط ساخت دستها و صورتش 2 سال طول کشیده
.jpg)
نمایی از بافت قدیمی ریو دو ژانیرو
شوی معروف مایکل جکسون تو این محله تهیه شده
.jpg)
شبهای برزیل هم کلاً شبای خوبیه!
.jpg)
.jpg)
کوه شوگر لف و کوه اورکا! یک تله کابین زیبا این دو کوه رو به هم وصل کرده که
از روی اون میشه نمای 360 درجه شهر و اقیانوس رو دید
.jpg)
شوگر لوف در زبان پرتغالی که زبون رسمی برزیله به معنی "یک حبه قند" است،
البته بيشتر شبيه يک کله قنده!
خونه رونالدینهو









این داستان واقعی است
در یک بعد از ظهر آفتابی در یک پیکنیک دوستانه, یکی از خانمها به نام اینگرید به طور ناگهانی پایش بر روی سنگی لغزیده و به زمین خورد. وی بلافاصله از زمین برخاست و به همه اطمینان داد که حالش خوب است و طوری نشده و فقط به خاطر کفش جدیدش پایش بر روی سنگ کوچکی لغزیده است. اطرافیان به وی کمک کردند تا لباسها و دست و صورتش را تمیز کند و از مابقی روز لذت ببرد. حال اینگرید در ظاهر خوب بود و فقط کمی شوک زده به نظر میرسید. اما غروب همان روز همسر اینگرید اطلاع داد که اینگرید حالش بد شده و در ساعت 6 بعدازظهر به بیمارستان منتقل شده و در بیمارستان از دنیا رفته است.
اینگرید در اثر ضربهای که در پیکنیک به وی وارد شده بود دچار ضربه مغزی شده بود. اگر در میان مهمانان فردی وجود داشت که میتوانست علائم اولیه ضربه مغزی را شناسایی کند احتمالا اینگرید الان زنده بود. پس لطفا چند دقیقه وقت بگذارید و ادامه مطلب را مطالعه کنید:
روش تشخیص ضربه مغزی:
پزشکان معتقدند اگر فردی که دچار ضربه مغزی شده است ظرف 3 ساعت به بیمارستان منتقل شود آنها میتوانند عوارض این ضربه را به طور کامل از بین ببرند. ولی تشخیص این حادثه و رساندن مصدوم به بیمارستان ظرف 3 ساعت کار مشکلی است چون در حالت عادی چند ساعتی طول میکشد تا عوارض این ضربه خود را نشان دهد. متاسفانه ممکن است فرد دچار صدمات جدی در ناحیه مغز شده باشد در حالی که اطرافیان اصلا متوجه هیچ علامت یا نشانهای نشوند. به همین منظور پزشکان توصیه میکنند که در چنین شرایطی این سه پرسش ساده را در ذهن بسپارید و در اولین فرصت از مصدوم بپرسید:
1. از مصدوم بخواهید که لبخند بزند.
2. از وی بخواهید که هر دو دست خود را از بازو کاملا بلند کند.
3. از مصدوم بخواهید که یک جمله ساده و مرتبط با زمان و شرایط اطراف خود بسازد. (مثلا امروز هوا آفتابی است)
اگر مصدوم در پاسخگویی به هر یک از این سه مورد دچار مشکل شد سریعا مصدوم را به بیمارستان برسانید. بعد از اینکه تشخیص داده شد که افراد غیرمتخصص نیز تنها با این سه پرسش میتوانند به ضعف عضلات صورت، مشکل در حرکت بازوها و یا مشکل در تکلم پی برده و با انتقال سریع مصدوم به مراکز درمانی از مرگ مصدوم جلوگیری کنند از عموم مردم خواسته شد که این سه پرسش را به خاطر سپرده و در موقع لزوم از آن استفاده نمایند.
لطفا این مطلب را برای تمام دوستان و اطرافیان خود بفرستید. شاید با این کار بتوانید از مرگ یکی از دوستان یا اطرافیان خود جلوگیری کرده و زندگی وی را نجات دهید.
|
پياده روي يکشنبه! براي يک پياده روي در تعطيلات آخر هفته آماده اي؟
پس مسير رو دنبال کن!
مطمئن شو که زنجير رو محکم گرفتي..
چشمت رو از نفر جلويي برندار!
وقتي يک نفر در جهت مخالف مياد هوا رو داشته باش!
مواظب باش! فقط در چند قدمي...
پاهات رو درست توي سوراخها بزار..
چند قدم ديگه مونده!
و در نهايت...
منظره واقعاً محشره! ولي به نظر تو براي رفتن به يک کافه بار ميارزه؟!
نظرت چیه دوست عزیزم .
|
زخمهاي عشق

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود .... تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
تفاوتهاي من و رئيسم!

وقتي من یك كاري را دیر تمام مي كنم، من كند ھستم.
وقتي رئیسم كار را طول دھد، او دقیق و كامل است.
وقتي من كاري را انجام ندھم، من تنبل ھستم.
وقتي رئیسم كاري را انجام ندھد، او مشغول است.
وقتي كاري را بدون اینكه از من خواسته شود انجام دھم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دھم.
وقتي رئیسم این كار را بكند، او ابتكار عمل بخرج داده است.
وقتي من سعي در جلب رضایت رئیسم داشته باشم، من چاپلوسم.
وقتي رئیسم، رئیسش را راضي نگاه دارد، او ھمكاري مي كند.
وقتي من اشتباھي كنم، من نادان ھستم.
وقتي رئیسم اشتباه كند، او مانند دیگران یك انسان است.
وقتي من در محل كارم نباشم، من در گشت زدن ھستم.
وقتي رئیسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است.
وقتي یك روز مرخصي استعلاجي داشته باشم، من ھمیشه مریض ھستم.
وقتي رئیسم در مرخصي استعلاجي باشد، او حتماً خیلي بیمار است.
وقتي من مرخصي بخواھم، باید یك جلسه دلیل و توجیه بیاورم.
وقتي رئیسم به مرخصي برود، باید مي رفت چون خیلي كار كرده است.
وقتي من كار خوبي انجام مي دھم، رئیسم ھرگز به خاطر نمي آورد.
وقتي من كار اشتباھي انجام دھم، رئیسم ھرگز فراموش نمي كند.
خب اون رئیسه دیگه .
نظر یادت نره
پانزده افق برتر شهرهاي دنيا
.jpg)
1 - هنگ کنگ، چین: هنگ کنگ به دلایل زیادی شماره یک این لیست هست! هنگ کنگ 39 ساختمان بسیار بزرگ با بلندی بیش از 200 متر را دارد و همچنین به خاطر 4 تا از 15 ساختمان بلند دنیا به خود می بالد. همه اینها در یک شهر است! خط افق هنگ کنگ انتخاب گسترده ای از برجهای آسمان سای مجزا با روشنایی و انعکاس زیبای شبانه را به نمایش میگذارد. این شهر یک مثال روشن برای آسمان خراشها و افق پست مدرن است. در نهایت کوهستان به عنوان پشت صحنه (همانطور که می بینید) این پرده را عظیمترین افق این سیاره کرده است!
جمعیت : 6.8 ملیون نفر

2 - شیکاگو: شیکاگو زادگاه آسمانخراشهای مدرن است. در سال 1885 که شیکاگو اولین ساختمان بلندمرتبه استوار خودش را ساخت، آن بلندترین بنا در دنیا نبود، اما اولین مثال از یک فرم جدید مهندسی در جهان بود که تقریبا چهره تمام شهرهای زمین را دگرگون کرد. شیکاگو 17 ساختمان بلندتر از 200 متر دارد که سه تای آنها جزو 20 ساختمان بلند دنیا و بلندترین در آمریکای شمالی هستند. شیکاگو بعضی از عالیترین نمونه های آسمان خراش های مدرن و معماری میان قرن را دارا می باشد.
جمعیت: 8.5 ملیون نفر
.jpg)
3 - شانگهای- چین: حواستان باشد این را با یک پایگاه فضایی اشتباه نگیرید، شانگهای یک شهر واقعی است! پیشرفته ترین و بزرگترین شهر چین. در اوایل قرن بیستم گفته میشد شانگهای بین المللی ترین شهر دنیاست، اما در طی دوران مائو شکوه و جلال خود را از دست داد. اما همانطور که معماری مدرن آن نشان میدهد، اکنون این شهر جایگاه خود را دوباره به عنوان یکی از بزرگترین موتورهای اقتصادی جهان به سرعت به دست می آورد. در شانگهای شما 18 بنای بالای 200 متر خواهید یافت که یکی از آنها که به صورت دیوانه واری بلند است، برج تلویزیونی مروارید مشرق با 468 متر ارتفاع است.
جمعیت: 13.1 میلون نفر
.jpg)
4 - نیویورک: نیویورک یکی از متراکم ترین و گوناگون ترین افقها، با عظیم ترین ساختمانها را دارد. فکر دائم هالیوود در مورد شهر جای تشکر دارد! همچنین افق این شهر قابل شناخت ترین افقها در جهان است. نیویورک 44 ساختمان جالب بالای 200 متر دارد: بیشترین در دنیا! محل برجهای اینک نابود شده تجارت جهانی، ساختمان مرکزی ایالتها، مجسمه آزادی و سازمان ملل متحد. نیویورک مرکز مالی جهان غرب است.
جمعیت: 21.0 میلون نفر
.jpg)
5 - توکیو - ژاپن: توکیو پرجمعیت ترین شهر دنیاست. افق توکیو مشخصات یکتایی دارد که آن را از دیگر شهرهای بزرگ دنیا مجزا میکند. از جمله 15 بنای بالای 200 متر ارتفاع شامل برج توکیو که هر شب رنگش عوض می شود. اما به دلیل تراکم و اندازه عظیم شهر هر گوشه ای به نظر می رسد افق خاص خودش را دارد. با محدودیت های ارتفاع و چراغهای قرمز مورد نیاز که در بالا و وسط همه ساختمانهای بلند مرتبه برق میزند، شهر را تماشایی می کند. توکیو با روشنایی نئون و معماری معاصر یگانه پر شده است. و مانند نیویورک معمولا در فیلمها به خاطر زیبایی و چشم نواز بودن آن به تصویر کشیده می شود. یک واقعیت جالب: توکیو بزرگترین ناوگان هلی کوپتر دنیا را برای فائق آمدن به شرایط غیر عادی ترافیک در خود دارد.
جمعیت: 32.0 میلون نفر
.jpg)
6 - سنگاپور: یکی از خوش نقشه ترین و تمیزترین پایتختهای دنیا در جهان، که گویا از اول با یک مدل معماری شهری به دنیا آمده است، پایتخت سنگاپور است. ساختمانها به دلیل محدودیتهای کنترل ترافیک هوایی نباید بیشتر از 280 متر ساخته شوند و این باعث به وجود آمدن ساختمانهای بلند (البته نه خیلی بلند) و سازگار از نظر ارتفاع و مدل شده است که افق آنرا بی همتا کرده است: سه ساختمان با ارتفاع دقیق 280 متر و 5 ساختمان دیگر با ارتفاع بالای 200 متر. ساختمانها عموما به رنگ روشن هستند و پهنای وسیعی از فضاهای سبز در اطراف مرکز شهر وجود دارد. این شهر جنوب شرق، قطعا در نوع خود بی نظیر است.
جمعیت: 3.8 میلون نفر
.jpg)
7 - تورنتو - کانادا: تورنتو محل برخورد و ملاقات اقوام و ملیتهای گوناگونی است. تورنتو مرکز تجاری کانادا است. بزرگترین شهر کشور با افقی قابل رقابت. تورنتو 7 ساختمان با ارتفاع بیش از 200 متر شامل ارتفاع شگفت آور 553 متری برج CN دارد، که معمولا به عنوان بلندترین بنای ساده در جهان مورد اشاره است، در صورتی که اساساً این درست نیست، (زیرا دکلهای بلندتر از آن وجود دارد). برج CN وسیع ترین سطح مشاهده را در کل دنیا دارا می باشد، که افق شهر را، بی درنگ قابل شناسایی کرده است.
جمعیت: 5.1 میلون نفر
.jpg)
8 - کوالالامپور - مالزی: شاید این برانگیزنده و موثرترین شهر در تمام دنیا است که کمتر از دو ملیون نفر ساکن در خود دارد. در اینجا ساختمانهای مدرن سر به آسمان کشیده اند، حال آنکه افق شهر شلوغ و متراکم نیست و این به ساختمانها اجازه می دهد که بلندپروازی کرده و نمایان تر شوند. کوالالامپور سه تا از 25 ساختمان بلند دنیا را در خود جای داده است، مثل برجهای دوقلو، برجهای پرتونوس و همچنین برج 420 متری منارای کولالامپور.
جمعیت: 1.5 میلون نفر
.jpg)
9 - شنزن - چین: دهکده ماهیگیری کوچکی که در سال 1970 در حاشیه هنگ کنگ واقع بود، امروز یک کلان شهر با بیش از 4 ملیون نفر جمعیت و 13 ساختمان با بیش از 200 متر ارتفاع شامل مربع شان هینگ (هشتمین ساختمان بلند دنیا) است. شنزن بعد از غروب آفتاب یک شگفتی از نورهای شگفت آور است. شما واقعاً نمی توانید تشخیص بدهید که در یک بازی ویدیوئی هستید یا یک شهر واقعی!
جمعیت: 4.2 میلون نفر
.jpg)
10 - سئول - کره جنوبی: آسمان خراشهای این شهر به چند دسته تقسیم می شوند: بخش تجارتی اصلی و بخش سکونتی. بیشتر رشد اخیر در این ساختمانها متعلق به ساختمانهای مسکونی بالای 60 طبقه بوده است. در سئول 10 ساختمان بالای 200 متر موجود است و سایر ساختمانها با ارتفاع یکسان شبیه به یک دیوار به نظر می رسند که آنرا از بقیه متمایز می کند. سئول جایی است که شرق کهن با غرب مدرن به هم پیوسته اند.
جمعیت: 20.8 میلون نفر
.jpg)
11 - سائو پائولو - برزیل: در اینجا آپارتمانها و ساختمانهای زیادی به صورت فشرده و نزدیک به هم مانند سوزنهایی در زمین فرو رفته اند. سائو پائولو جمعیتی بالغ بر 18 ميلیون نفر دارد. با اینکه ساختمانها خیلی خیلی بلند نیستند (تنها یک ساختمان با ارتفاع بالای 200 متر) اما این چشم انداز مانند یک پشته از ساختمان ها است. سائو پائولو ناوگانی با بیش از 500 هلی کوپتر دارد که دومین ناوگان هلی کوپتر دنیاست.
جمعیت: 18.3 میلون نفر
.jpg)
12 - سیدنی - استرالیا: سیدنی، ویترین شهرهای استرالیا، شناختنی و آشناترین افقهای دنیا را به خاطر بندرگاه مشهور خود دارد که اغلب از آن به عنوان زیباترین بندر طبیعی جهان یاد می شود. بندر سیدنی خلیج ها و لنگرگاه های بسیاری دارد. این شهر با پل تاریخی بندر و خانه اپرا و خط ساحلی مانند گل خود به یاد آورده می شود. سیدنی 8 ساختمان بالای 200 متر دارد.
جمعیت: 4.2 میلون نفر
.jpg)
13 - فرانکفورت - آلمان: قطعاً یکی از جالب ترین شهرهای اروپا در زمینه چشم انداز افق آن فرانکفورت است که خانه 5 ساختمان بالای 200 متر می باشد. این آسمان خراشهای مدرن معمولا در شهرهای اروپایی یافت نمی شوند. در این شهر کنتراست بسیار جالبی وجود دارد: شهر تشکیل شده از معماری سنتی اروپایی با ساختمانهای کوتاه ( که بعضی از آنها بیش از 1000 سال قدمت دارند) و برجهای مدرنی که از بین آنها سر برآورده اند. اما به هر حال این برانگیزنده احساسات است.
جمعیت: 4.1 میلون نفر
.jpg)
14 - دوبی - امارات متحده عربی: آیا این یک سراب در خاورمیانه است؟ به نظر می رسد در میان بیابانهای خاورمیانه، در ورای ناکجا آباد شهری دیده میشود! اینجا دوبی است، که مدرن ترین معماری را در دنیا عرضه میکند. مکان بلند مرتبه ترین هتلها و ساختمانهای مسکونی در جهان و در حال حاضر طرح ساخت بلندترین ساختمان جهان را در آینده دارد. وقتی که شهر متراکم نباشد، هر ساختمان، جالبی و شگفتی خاص خود را خواهد داشت. تمام ساختمانهای بالاتر از 200 متر این شهر بعد از 1999 ساخته شده اند و این نشان می دهد که این شهر تا چه حد جدیدالتاسیس است.
جمعیت: 1.6 میلون نفر
.jpg)
15 - گوآنگژو - چین: شاید به عنوان آخرین انتخاب، بد نباشد که کسب اطلاعات بیشتر و قضاوت در مورد تصویر این شهر چینی را به خود شما واگذار کنیم.
جمعیت: 4.1 میلون نفر
برگرفته از سايت ملزومات
رستورانهاي زير آب
از عجايب جهان رستوران زير آب ... واقع در درياي سرخ
در محلي به نام اي لات (eilat)
.jpg)
.jpg)
اين هم يه رستوران زير آبي ديگه:در مالديو در اقيانوس هند

.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
|
|
|
|
روزنامه - همشهری آنلاین:
محرومیت فوتبال ایران از شرکت در رویدادهای بین تالمللی مهمترین خبری است که روزنامه های شنبه 4 آذر به آن پرداخته اند. همبستگی در این باره نوشته که "فیفا فوتبال ایران را از مسابقات بین المللی محروم کرد" و در اعتماد از این اتفاق به عنوان "بزرگ ترین رسوایی فوتبال ایران" یاد شده است. |
------------------------------------------------------
|
بيانيه شماره يك فدراسيون فوتبال |
|
|
فوتبال - همشهری آنلاین:
روابط عمومي فدراسيون فوتبال ايران در پي محروميت فدراسيون فوتبال ايران از فعاليتهاي بينالمللي توسط فیفا، بيانيه داد در اين بيانيه كه نسخهاي از آن براي ايرنا نمابر شد، چنين آمده است: براي اين فدراسيون در فضاي بعداز مسابقات جام جهاني بازگردانيدن آرامش، استقرار نظم، پرهيز از خود محوري، استفاده از آراء و نظرات خبرگان ، تكيه بر توان مربيان داخلي، جلوگيري از حيف و ميل و از همه مهمتر عمل به قانون سرلوحه كار قرار گرفت ليكن برخي از مغرضين و سودجويان منفعت از كف داده با استفاده از روابط غلطي كه در ساليان گذشته ايجاد كرده بودند بدون توجه به سرنوشت فوتبال مملكت با ارسال اطلاعات غير واقعي و رايزنيهاي متعدد تصميمي را براي فوتبال كشور رقم زدند كه بشدت مورد علاقه دشمنان كشور و فوتبال بود. مردم بزرگوار ايران بهتر است بدانيد كه: -۲مشكل اساسنامه فدراسيون فوتبال از چهار سال پيش در جريان بوده ليكن تا قبل از جام جهاني هيچ اقدامي نشده بود و تا ۱۰دي ماه ۱۳۸۵نيز فرصت براي اصلاح آن وجود داشته و اين فدراسيون نظير ۴۳كشور ديگر آسيايي كه چنين مشكلي را دارند در حال اصلاح اساسنامه خود ميباشد. - ۳در جلسه ۲۴آبان " فيفا " و در صورتجلسه مربوطه در خصوص برخي فعاليتهاي فدراسيون ايران اطلاعات درج شده كه مشخصا از يك منبع داخلي مورد وثوق "فيفا" ارسال شده و عجيبتر اينكه در آن حقايق وارونه جلوه داده شده است از جمله اينكه درخواست نمايندگان محترم مجلس براي تغيير ساعت يك مسابقه در ماه مبارك رمضان دخالت در فوتبال جلوه داده شده است. - ۴ در تمام سالهاي گذشته موفقيتهاي فوتبال مديون حمايتهاي و كمكهاي مالي و معنوي دولت ميباشد. هزينههاي ساخت و تعمير و نگهداري ورزشگاهها، اعتبارات باشگاههاي دولتي و كمك مالي مكرر به فدراسيون متضمن بقاي حيات فوتبال بوده و مطمئنا بدون اين كمكها فوتبال هيچگاه به اين درجه از موفقيت نميرسيد. - ۵باهمه جفايي كه به فوتبال پر آوازه و پر افتخار كشورمان آن هم بيشتر از ناحيه برخي مغرضين داخلي رفته است اين فدراسيون با استفاده از همه ابزار و امكانات و مذاكرات در رايزنيهاي خود براي رفع اتهامات و احقاق حق فوتبال كشور ادامه داده و معتقد است از طريق مذاكره مشكلات قابل حل است هر چند حق خود را در مراجعه به دادگاه حكميت ورزشي كه مورد تاييد "فيفا" نيزميباشد محفوظ ميدانيم. در پايان وظيفه خود ميداند مراتب تشكر و قدرداني فدراسيون را از حمايت ها و پشتيانيهاي رياست محترم جمهور، هيات محترم دولت، مجلس محترم شواري اسلامي، مسئولين محترم نظام و مردم شريف و انقلابي ايران اعلام داشته و بر استواري قدم و استقلال راي فدراسيون در دفاع از حقوق فوتبال مملكتمان تاكيد نمايد.
|
=====================================
| جرثقيل خودرو صدراعظم اتريش را برد | |
|
دور دنيا - همشهری آنلاین: تخلف رانندگي صدراعظم کنوني اتريش که دوره صدارت اعظمياش به پايان رسيده است، باعث شد خودرويش به پارکينگ منتقل شود.... |
بنام خدا اسراف و تبذیر
اسراف از مهمترین مشکلات و معضلات عصر و زمان ماست مشکلی که
موجب بی برکتی زندگی، دوری از خدا ، نزدیکی به دشمنان خدا و سر
انجام آن جهنم است.
در مورد اسراف بحث فراوان است و لذا به چهار محور آن اکتفا می کنیم.
الف) تفاوت اسراف و تبذیر
تبذیر"از ماده بذر به معنی پاشیدن دانه است و در اینجا آن است که
انسان اموالش را به صورت غیر منطقی مصرف کند که در واقع به معنی
ریخت و پاش می باشد مثال: برای دو نفر میهمان غذای 10نفر تهیه شود و ما به التفاوت انرا دور بریزیم
اسراف"خارج شدن از حد اعتدال است، بی آنکه چیزی را ضایع کرده
باشد.مثال:تهیه غذای میهمانی به مبلغ بسیار زیاد که مصرف شود، در
حالیکه می توان با همان مبلغ برای تعداد بیشتری غذا تهیه کرد.
ب)اسراف در قرآن
خداوند هیچ علاقه ای به اسراف کنان ندارد. (انعام14 ، اعراف 31)
نه تنها علاقه ای به مسرف ندارد که اورا هدایت نیز نمی کند (غافر28)
نتیجه دوری از خدا نزدیکی به دشمنان خداست (یونس83 و اسراء 27)
و این ها عذاب الهی را در پی دارد (ذاریات 34 ، انبیا 9)
و در نهایت راهی جهنم می شوند. (غافر43) ج)اسراف در روایات
حضرت رسول از جائی عبور می کرد یکی از یارانش به نام سعد مشغول
وضو بود وآب زیادی می ریخت حضرت فرمود:چرا اسراف می کنی؟
سعد گفت :مگر در آب وضو هم اسراف است؟ فرمودند: بله
د)مصداق های اسراف
اسراف در مصرف نان.طبق آمار یک سوم نانهای
تولیدی راهی سطل زباله یا چرخهای نان خشکی
می شود
اسراف در غذاها مخصوصامیهمانی ها
اسراف در غذاداریها اسراف در میوه ها
اعلامیه ها و مانند آن
اسراف در مصرف آب
اسراف در مصرف برق و غیره........
سوال زیر برگرفته از مطلب فوق می باشد .* با توجه به تفاوت اسراف و تبذیر موارد زیر کدام صحیح می باشد ؟ *
الف ) خرید بیشتر از نیاز نان و میوه و در نتیجه خشک شدن و یا خراب
شدن آن و در نهایت دور ریختن .ب ) چاپ اعلامیه های همدردی در مجالس ختم و در مجموع پخش آن
برای مدت زمان کوتاه و سپس ....جیم ) بیش از اندازه نیاز خوردن و به اصطلاح پرخوری و ...
دال ) بیشتر از نیاز غذا جا کردن در ظرف ( غالبا در مجالس ) سپس ته
مانده را دور ریختن .
1 ) الف و دال = اسراف - جیم و ب = تبذیر2 ) الف و دال = تبذیر - ب و جیم = اسراف3) ب و دال = اسراف – الف و جیم = تبذیر شماره گزینه درست را به شماره 09121861030 SMS و یا از طریق
فرم ارسال نظرات زیر فقط با درج گزینه صحیح از 1 تا 3 ارسال نمایید .
72,000 biscuits were used in total to construct the ?Biscuit city? including Chocolate Digestives, Rich Tea, HobNobs and Fruit Shortcakes.
The ?biscuit city? is being offered to shoppers accompanied with a cup of tea for dunking!

و اما ورزش روزانه










لینک زیر را کلیک نکنید و نبینید...
http://www.shosheh.com/CLIPS/shmagic.swf
آخر عشق همینه ...
http://www.loo3.com/loo3/26/loo3-9.gif
* مج ری *
مجموعه گاهنامه و نشریه الکترونیکی دامغانی مج ری
شما را به دیدن شماره ۱۷ مج ری با موضوع های متنوع دعوت می کند .
=======================================================

v منتظر نظرات شما کاربران عزیز درباره نشریه الکترونیکی دامغانی - مج ری - هستیم در قسمت نظرات ، از خود نشاني بگذاريد .
v در نظر سنجي مج ري (كنار صفحه) نيز شركت نماييد .
v نشريه الكترونيكي دامغاني كماكان آماده عضو گيري مي باشد .
![]()
از هر آنچه که می خواهید فقط روی مطلب مورد نظر کلیک کنید . ![]()
نکات خنده دار فینال جام جهانی 2006 آلمان
40 سال بعد از جام جهانی 2006 آلمان
کاریکاتورهایی از مسافران جام جهانی 2006
چرا باید به ایرانی ها افتخار کنیم
خدا را شکر که .... بخونید جالبه
با آرزوي سلامتي و موفقيت براي شما
براي ديدن شماره ۱۷ نشريه الكترونيكي دامغاني - مج ري - فقط كليك كنيد .

















































.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)

















